بابام اومده میگه:
چرااین سشواربادنداره
منم گفتم:فک کنم پنچره
هیچی دیگه الانم اومدیم بیمارستان
تاسشواروازحلقم دربیارن
بابام یکم بی اعصابه
بهتره کمترباهاش شوخی کنم
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
روزی به لقمان هیچی نگفتند.همینطوری ساکت نگاهش کردند.آخرخودش خسته شدوگفت:
«ازبی ادبان!»
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان

برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان
برچسب:
نویسنده: باران کاظمیان